|
تمام خاطرات را بردند و چه تنهایی است میان سایه های سکوت شب های بیداری کسی انگار می شکند شیشه های قشنگ را به آسانی به دورت می برند زنجیرهای مردی آسمانی و چهره ی تو را خط می زنند برای مدتی طولانی ز یادم پاک نخواهد شد آن شب قشنگ بارانی که برایم سپرده بودی به فرشته ها پیغامی پنهانی مرا خیال خام دوریت بین که ناخواسته فکر می کردم بردندت به زندانی نمی دانستم فرار تو شاید علت یک شیطانی است نگو آن شب به چشمان کسی ماندی و من را خط خطی خواندی و له کردی برایم آن همه عشقو خطر کردی به چشمان کسی ماندی و از من تو فرار کردی برایم رفتنت سخت،ولی آسان ولم کردی و آن شب قلب مرا به آسانیه یک شیشه شکستی و تو در میان شیشه های قلب من مردی و من الآن بدونه یادی از خاطره ها ماندم ولی ای کاش چشمان قشنگی که ربود آن شب تو را از من به یادش همچنان باشی و باز ای کاش که چشمانی دگر قلب چشمانی که با تو مانده اند را نشکنند تقدیم به کسی که شکست احساس را پنهانی (ویدا)
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز
حیف واژه ی خیانت
اگر شود.... من منتظرت شدم ولی در نزدی بر زخم دلم گله معطر نزدیگفتی اگر شود می آیم امامرد این دلو آخرش به او سر نزدی
عشق را از ماهی بیاموز که چگونه آب را پر
از بوسه های بی پاسخ می کند
هروقت دلی شکستی یه میخ تو دیوار بکوب و
هروقت دلی را به دست آوردی یک میخ
از دیوار در بیار اما بدان جای میخ واسه ی همیشه
باقی می ماند. کبوتر عشقم از کنارم رفت تمام عشق و وجودم رفت
تنها چیزی که مونده برام حسرت لحظه های دیدار است
نوشته شده توسط علی جهاندل در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 19:3 | لینک ثابت |
این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز! تنها امید بودن من است...
آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!
و دلی پر از امید! وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم
پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...
شکسته.... این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
است .... بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید
سفر به آن سوی دنیا کرد.... آری این کلام حرف آخر من است :
بدون تو هرگز!
غمگیــنم وتـنها بـه خـلوت شـبها شکسته دلــم را جــدایی تو چوشعله لرزان چواتش سوزان شررزده برجان جدایی تو نه دردامــیدی نه نورنویدی نه صبح سپیدی دراین شـب غم به جــان زده اذرفـراغ تــودیــگردلـم شده یـکسـرلـبالب درد عشق توشد چون دام بلا کرده پریشان حال مراچه چاره کنم دراتـش اهـت دودیده براهـت کــه بـی تواسـیرسـکوت شــبم بـیا بـه کنارم ببین شــب تارم بیا کــــه دگرجــان بـودزه لبــم اتشی زدی دردل من به خدا ازبرای دلم شده دردوبلا جدایی تو نشـــسته براه تــودلـنگران بـهارجـهان بی تـو گــشته خــزان نه برق امیدی نه نورنویدی نه صبح ســپیدی دراین شب غـــم به جــان زده اذرفــراغ تودیــگردلــم شده یــکسرلــبالب غــم
شیرین ترین روز زندگیم آشنایی با تو بود و امروز که وقت جدایی ماست تلخ ترین روز عمر من است چقدر دلگیر است غروب سرخ جدایی تو میروی و من امید دارم که شاید التماس چشمان مرا ببینی تو دور میشوی و من باز هم امیدوارم تو محو می شوی در دریای چشمانم و با فرو ریختن اشک هایم تو دیگر نیستی تا ببینی که من شکستم
اغلب عاشق ها میگن: عشق یکبار است .جدایی دشوار است. زندگی بدون معشوق اجبار است و .... اگر عشق یکبار است چرا معشوق این را نمی فهمد؟ چرا عشق را زیر پایش له میکند؟ ای کاش.....ای کاش و ای کاش معشوق این حرف ها را درک میکرد ولی حیف و صد حیف دل معشوق ها برای عاشق ها یشان نمی سوزد.
نوشته شده توسط علی جهاندل در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 15:6 | لینک ثابت |
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم!با من ازدواج میکنی؟! اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟ تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی! چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی! پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست! گریه کرد و گریه کرد و گریه کرددر تن سپید و نازکش دوید خون درد! آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد! او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و زلال! او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت! چونکه در دلش خودش ، دانه های اشک کاشت!
گاهي كه دلم
یادت نره که یاد ِ تو همیشه همراه ِ منه!
تو نگاهت می شه گم شد مثه یه ماهی تو دریا می شه بال گرفت از عشقت توی آسمون رویا می شه اسمتو صدا کرد اسم تو جون دوباره اس حس خوبی داره اسمت مثه یه حس مقدس می شه با باور قلبت خیلی ساده جون فدا شد می شه با بهار عشقت پر از عاشقانه ها شد می شه با تو موند و ساده فصلی از عشق و رقم زد دست رد می شه با عشقت به سر و سینه ی غم زد من تو اقیانوس قلبت دنبال خودم می گردم مونس وجود من باش بی تو آسمون دردم
برای تو می نویسم
نوشته شده توسط علی جهاندل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 13:24 | لینک ثابت |
يه روز عشق و ديوونگي و فوضولي و محبت داشتند با هم قايم موشک بازي مي کردن.تا نوبت به ديوونگي رسيد ديوونگي همه رو پيدا کرداما هر چي گشت عشق و پيدا نکرد.فوضولي متوجه شد که عشق پشت بوته گل قرمز قايم شده و ديوونگي رو خبر کرد.ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و توي بوته گل سرخ فرو کرد.صداي فرياد عشق بلند شدوقتي همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديوونگي که خودش رو مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق رو همراهي کنه و از اون روز به بعد وقتي عشق به سراغ کسي ميره چون کوره بدي هاي معشوقش رو نمي بينه و ديوونگي هم هميشه در کنارش مي مونه
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه. مثل وقت هایی که ...
اگر کسی واقعا کسی رو دوست داشته باشد بیشتر از اینکه بهت بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش ... پس مواظب خودت باش ... BoOss♥..........♥BoOss♥ ♥BoOss♥.......♥BoOss♥ ♥BoOss♥..♥BoOss♥ ♥BoOss♥♥BoOss* ♥BoOss♥……..♥BoOss♥ ♥BoOss♥............♥BoOss♥ ♥BoOss♥..………♥BoOss♥ ♥BoOss♥………♥BoOss♥ ...♥♥ ......♥BoOss♥ ...........♥BoOss♥ --!!!--BoOss♥..........♥BoOss♥ ♥BoOss
توي دنيايي که قلبا ، هر کدون يه جا اسيرن کاش به فکر اونا باشيم که از اين زمونه سيرن اونا که تو عصر آهن ، تشنه ي يه جرعه يادن کاش که دست کم نگيريم ، اينجور آدما زيادن نذاريم که تو چشاشون ، بشينه دونه ي اشکي اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوساي مشکي دنياشون شايد يه شهره ، خالي از قهر و دو رنگي توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي چهرشون شايد به ظاهر مث ديگران نباشه اما نور مهربوني ، توي شهرمون مي پاشه غم چشماشون عجيبه ، توي خاطرا مي مونه ما ازش خبر نداريم ، چيزي رو که اون مي دونه توي اين عصر پر از درد، خيلي آدما يه دنيان خيليا تو جمع دنيا ، بي قرار و تک و تنهان زير سايه ي سلامت ، هواشونو داشته باشيم توي جمع بي قرارا ، عطر خوشبختي بپاشيم به بهونه ي زمونه ، نذاريم که برن از ياد بذاريم زنده بمونن ، مث عشق پاک فرهاد قصه ي فانوس مشکي ، صحبت ديروز و فرداس قصه شون مال حالا نيست ، از حالا تا ته دنياس نمي گم با اين ترانه ، گل کنه محبتامون جايي رو بايد بگيرن ، هميشه تو فرصتامون اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار که به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم خدا خيلي مهربونه ، اگه ما بنده ي اونيم نوشته شده توسط علی جهاندل در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:52 | لینک ثابت |
تو یه حراده نیستی که برات بگم عزیزی
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آذاری من روزگاری که روان رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من طبیبا دردسرم کن که من بیمار هجرانم به دارو احتیاجی نیست سخت محتاج دیدارم نازآن پاک دلانیم که ز کس کینه نداریم یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
نوشته شده توسط علی جهاندل در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 19:45 | لینک ثابت |
پشت این پنجرها دل میگیره غم و غصه دل و تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی میخوام امشب با خودم شکفه کنم شکفه های دلمو تو میدونی بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو میدونی پبجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه تو میدونی
نوشته شده توسط علی جهاندل در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 19:31 | لینک ثابت |
یادتو زندگی همیشه با خندهای تو زیباست با ناز تو زیباست با مهربانی تو زیباست با نگاه عاشقانت زیباست در کنار تو بودن هم زیباست با یاد تو زنده ام با خاطرات تو با وجود تو با این که از تو دورم پس همیشه شاد باش
گفتي فراموش کن مرا گفتم نرو پر پر ميشم گفتي ميخوام رها باشم, رها باشم, رها باشم, گفتم اخه عاشق شدم گفتي ميخوام تنها باشم گفتم دلم گفتي بسوز گفتي يه عمري باز هنوز گفتم پس عمرم چي ميشه گفتي هدر شد شب و روز واي دلم , واي دلم گفتم اخه من داغون ميشم گفتي به من خوش ميگذره گفتيم بيا چشمام مال تو گفتي اخه كي مي خره گفتم منو جنس ميدي گفتي اره بي قيمتي گفتم يه روز من كسي بودم با من نكن بي حرمتي گفتم صدام ميميره باز گفتي به درد بسوز و بساز گفتم حالا كه پير شدم گفتي كه از تو سير شدم گفتم تمنا ميكنم گفتي ميخوام خوردت كنم گفتم بيا بشكن تنو گفتي فراموش كن مرا گفتم تمنا ميكنم گفتي ميخوام خوردت كنم گفتم بيا بشكن تنو گفتي فراموش كن مرا گفتي فراموش كن مرا گفتي فراموش كن مرا اره .... گفتي فراموش كن مرا گفتي فراموش كن مرا
همیشه خسته از روزای برفی عشقه پریشون شده دو حرفی گفته بودم اگه دلت گرفته ست کنج دلم جا واسه دلت هست شاید دلت خواست و باهات نیومد یا شایدم دلت باهات نیومد هرچی که بود بزار که گفته باشم هرجا که هست دلت منم باهاشم عشق گزشته از پل گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست حالا که تقویمه من زمستوناش زیاده تو کوچه های سردش همیشه برف و باده باید بیای ببینم بهاره خنده هاتو بیا بزار تموم شه روزای برفی باتو رنگ غم و به شور و شادم زده دشت پراز گلایل غم زده دلم می خواد خودت بیای ببینی نبض من و قلب تو با هم زده عشق گزشته از پل
يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند
من منتظرت میمانم چون میدانم یک روز برای همیشه کنارم خواهی بود با همه قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد اگر جسم تو مرا مرا جعت نکند قلب و روحت به سوی من به سوی عشق ابدی و جاودانش باز خواهد گشت قلبی که خا طره ها خوشی ها و نگاهها تا ابد در ان مدفون است و با هر ضربان خود انها را نیز به حرکت در می اورد منتظر هستم در هر بهار و تا بستان در هر گوشه و کنار انتظار میکشم تا یه روز برای همیشه کنارم باشی و یاد عهد ها پیمان ها و شبها به یاده شبهای مهتابی در میان قایق ها که صدای ضربان قلبهای ما با صدای پارو های قایق ران پی در هم می امیخت و ما را به اینده روشن امیدوار می ساخت انتظار میکشم و به انها که به عشق ما حسادت میکنن میگویم من همیشه منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است من هنوز منتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند زیرا همیشه قلبهای ما با خاطرات روزهای در کنار هم بودن همچنان با یک اهنگ موزون می تپد
نوشته شده توسط علی جهاندل در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 17:1 | لینک ثابت |
| |